ورود به سایت
رتبه کلی: 11


درباره من
رکوردها و فیلم را در کلیپها قابل مشاهده هست
حسین قره داغی از جمله افرادی است.که در این چند سال در نام آوری شهر میانه از جان مایه گذاشته است.او توانسته است در کنار درس و مدرسه در 14 ماه با 14 رکورد به نیت 14 معصوم در یاد و نام شهدا یک رکورد جدید را در شهر میانه بعنوان اولین ایرانی در چند رشته شنا،دوچرخه سواری و دو استقامت و کوهنوردی... از خود بجای بگذارد.او همچنان در تعطیلات تابستانها در سودای نام آوری شهر خود با دوچرخه تلاش می کند با شعار تلاش و باور یک ایرانی برای صلح جهانی تعدادپایتختها را در نخ کشی نمادین بیشتر کند.او تا حالا 4 پایتخت را نخ کشی کرده است.تا در آینده بر تعداد این کشورها بیفزاید.
او قبل از اینکه یک ورزشکار نامی شود.یک نویسنده و شاعر و عکاس و مستند ساز بوده است.در این زمینه تلاشهای زیادی را انجام داده است.که بیشتر آنها در محدوده آموزش و پرورش بوده است.تا به یک نظریه پرداز معروف شود.هر چند نامهربانی مجموعه سرعت اورا در این موفقیت کم کرده است.اما همچنان به ایده های نو می اندیشد.
این گروه تلاش دارد.اورا آنچانکه هست.معرفی نماید.تا وجود این نخبه با اراده و با همت ...، بیشتر برای همشهریان شناخته شود.او تا این روز در 30 خبر تلویزیونی و نشریه و بولتن و سایت باعث افتخار میانه شده است.
از جمله زیباترین خبرها در مطلب سوم برای دانلود موجود می باشد.تا با نگاه بر این خبرها اورا بیشتر درک خواهید کرد.و بر تلاش و باور و اراده یک ایرانی و میانه ای مهر تایید بزنید.
************************
(این مطالب از سایت شخصی آقای حسین قره داغی کپی شده استwww.ghara-baloch.blogfa.com)
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد

برای دیدن عکس های کامل و مصور 14 رکورد به آرشیو آبانماه 90 و رکابزنی خارج از ایران به آرشیو مهرماه 91 در پایین همین قسمت مراجعه فرمایید.
نویسنده: حسین قره داغی
این وبلاک تلاش می کند تا در قبال زحمات ومهربانی های مردم خوب سیستان وبلوچستان بدینوسیله در سایه تلاش وهمت تشکر وقدر دانی نماید.به عشق انسانهای صاف وصادق در یادها یادی دیگر زنده کند.
اجتماعی :شامل
داستانها
شعرها
خاطرات
مقالاتم در محدوده آموزش و پرورش
فعالیتهای ورزشی ام
سوابق
نام: حسین
نام خانوادگی: قره داغی
تحصیلات: لیسانس
متولد::1351/3/1
تولد :آچاچی

درباره من:در روستای زیبای آچاچی بدنیا آمدم.با بازی تقدیر بیشتر عمرم را در شهرهای چابهار و کنارک سپری کرده ام.در سال 86 در شهر زیبای میانه سکنی گزیده ام.در سال 76 ازدواج کرده ام .دو فرزند دارم.یکی دختر و دیگری پسر،مردم سیستان و بلوچستان را خیلی دوست دارم.هنوز هم در رویاهایم به چوپانی فکر می کنم.
خصوصیات اخلاقی:خونگرم و مهربان دارای احساسات قوی،عاشق گذشته،خوش برخورد و شوخ طبع،فعال و پر جنب و جوش ،خلاق و مبتکر
شغل: فرهنگی
محل کار فعلی اداره آموزش وپرورش
زمان بیشتر فعالیت:شعر و داستان نویسی ومقاله وتهیه فیلم مستند

ایده ها:نظریه پرداز مدیریت نو در سطوح مختلف در آموزش وپرورش واولین نظریه پرداز مجتمع های آموزشی مدارس روستاو لزوم نگرش نو به کلاسهای چند پایه و روش دیجیتالی کتب درسی به روش ابتکاری و....

ورزشهای موردعلاقه:کشتی،شنا،دوچرخه سواری و دو استقامتی،کوهنوردی
شماره تماش:09144171022
09148940828
مسافت رکابزده در ایران :
12000 کیلومتر
مسافت رکابزده در خارج از ایران:
5000 کیلومتر
اولین ایرانی دوچرخه سوار دور نوار مرزی ایران در تابستان 90
صعود به تفتان در همین حرک
------------------------------------------------
با خون دل اولین ایرانی رکورد دار در چهارده ماه با چهارده حرکت با یاد ونام شهدا به نیت چهارده معصوم
نخ کشی چهارپایتخت جهان با دوچرخه تابستان 91

زندگی نامه من
در اول خرداد 1351در روستای زیبای آچاچی ده کیلومتری میانه بدنیا آمدم.که دو رود خانه روستای مارا احاطه کرده بود.که قزل اوزن یکی از آنهاست.اسم روستا هم ترکی است .بدلیل قرار گرفتن در وسط این دو رود خانه هاچاچای نام گرفته است.کوههای استوارش چون قافلانکوه نگینی است که تاثیرش را بر مردمان صبورش هدیه داده است.
پدرم در تاشکند بدنیا آمده بود واصل ونصب روسی داشت.در سال 1914 میلادی بعد از انقلاب کمونیستی بنابه دلایلی به ایران مهاجرت کردند.ودر شهر مقدس مشهد به دین اسلام مشرف گشتند.زبان ترکی وفارسی رابعد از اقامت در ایران یاد گرفتند.آشنایی پدرپدرم وپدر مادرم باعث شد.آنهادر این روستا پس از طی مسافت طولانی در آن زمان سکنی بگزینند.وبعد از مدتی با مادرم ازدواج کردند.
مادرم از خانواده مذهبی بود.که اصل وریشه خانوادگی بزرگی داشتند.مادرم از دوران کودکی میل وعلاقه زیادی به فراگیری تعالیم اسلامی داشتند.که قرآن رابعد ازمدتی حفظ کرده بودند.واکثر کتب و داستانهای آن زمان را ازحفظ نقل می کردند.بچه بودیم هرشب برای ما نقل می کردند.هنوز بعضی از آنها را به یاد دارم.

پدرم سنگ تراش بود.تونل میانه به زنجان از یادگارهای اوست.با عمویم در این کار تبحر زیادی داشتند.وبیشتر در همه جای ایران کار کرده بودند.که در دوران سربازی در پادگان پسوه در نقده با مشکلات سربازی گاهی ساختمانهایی که با سنگ به شکل ماهرانه ای ساخته شده بودند.بوی دست پدرم را حس می کردم.
پدرم در زمان طفولیت در غربت کار می کرد.آن زمان امکانات سفر نبود.با هزار مکافات در شش ماهگی سفری سخت وطولانی به ایلام داشتیم.گاهی مادرم برایم تعریف می کرد.در چنین خانواده ای با مشکلات آن زمان بزرگ شدم.5 برادر ودو خواهربودیم.من کوچک وخواهرم کوچکترین فرزند خانواده بود.پدرم برنامه سخت گیرانه ای داشت.برای تربیت ماقید وبندهای خاص خود را داشت.از بچه گی می باید کت وشلوار می پوشیدیم ودر حفظ ونگهداری آنها تلاش می کردیم.رسوم آن زمان را می باید بجا می آوردیم.وای اگر ازما خطایی سرمیزد.مثلا در مهمانی باید در یک جا می نشستیم.وتکان نمی خوردیم.اگر میوه یا شیرینی بود.بدون اجازه اوومادرم حق برداشتن نداشتیم.خواهرم ازمن 2سال کوچکتربود.عزیز پدرم بود.اورا خیلی دوست می داشت.زندگی ما به آرامی وبا نهایت احترام وحرمت در بین فامیلها در جریان بود.تا اینکه تن خسته ورنجور پدرم برای همیشه به وصل خدا رسید.آن زمان کلاس سوم ابتدایی بودم.از مرگ پدرم زیاد ناراحت نبودیم.تازه در عالم کودکانه شادوخندان بودیم.چراکه از قید وبندها آزاد شده بودیم.در حالیکه گذشت زمان به نبود بهترین پدر دنیا باورمان داد.در خیلی جاها با فتوت ومردانگی او با اعتراف دوستان وآشنایان ایمان آوردیم.فهمیدیم که چه عزیزی را از دست داده ایم.
مادرم بعد از سه سال از پدرم فوت کرد.رفتن مادرم ضربه سختی به خانواده بود.که هنوز هم نبود اورا بیشتر حس می کنیم.یادم می آید از داغ نبود مادرم حوصله هیچ کاری را نداشتیم.بیرون خانه جلو در حیاط خانه مان ماسه ای تلنبار بود.از غصه وناراحتی گاهی روی آن خوابم می برد.چشم باز می کردم.می دیدم در آغوش مهریه خاله همسایه مان آرام گرفته ام.مادرم سنگ صبور بود.به همه خوبی می کرد.می دیدم مهریه خاله گریه می کرد.می گفت خدا بیامرز مادرتان حق بزرگی برگردن من دارد.من نمی توانم جای مادرتان را پرکنم.ولی برای شما از هیچ خدمتی دریغ نخواهم کرد.دوستها وفامیلهای مادرم به ما خیلی محبت می کردند.از طرف پدری دوعمه مهربان ویک عمو داشتیم.که عمه هایم خیلی مهربان وخیلی دوست داشتنی بودند وبه ما خیلی محبت کرده بودند.اما عمویم اصلا مهر ومحبتی به ما نداشت. البته بعدا فهمیدیم که باپدرم اختلاف داشت.شاید آن اختلاف باعث فاصله ها شده بود.
برادر بزرگم به خانواده ما خیلی کمک می کرد.درخانواده ما همه تا الان به همدیگر مهربان هستیم.واین مهربانی وگذشت را به فرزندانمان می آموزیم.بعد از فوت پدرم ومادرم برادر بزرگم از گنبد کاوس با خانواده به روستای آچاچی نقل مکان کرد.اووهمسرش برای ما زحمت زیادی کشیدند.تا اینکه برادر دیگرم با بیش شرط من و خواهرم به خواستگاری رفت.وازدواج کرد.قرار شد ما هم به همراه آنها به چابهار برویم.این برادرم خیلی زرنگ ورشته اش ریاضی فیزیک بود. قبل ازاینکه وارد نظام شود.روزی نبودبرای کمک خانواده کار نکند.آن زمان بار علوفه در گونی های بزرگی جابجا می شد.هیچ کس در روستا ی ما قدرت حمل آن را نداشت.بخاطر همین این کارها مخصوص پهلوان ما بود.چون خودش شرایط رسیدن به درجات عالی تحصیلی را نداشت.آرزو می کرد ما را به آن مقام برساند.با آنها به چابهار رفتیم.در بهترین خانه آن زمان سکنی گزیدیم.برای هر کدام ما یک اتاق خواب با امکانات عالی دادند.او مهندسی مکانیک ماشینهای دیزل را گرفته بود.و فرمانده گارد ساحلی بود از بندر چابهار تا جاسک واز آنطرف به خلیج گواتر ادامه داشت.و نبود که در این راه برای حفاظت از مرز های ایران ازجانش مایه نگذارد.واقعا چنین انسانی جسور و زحمت کش در آن زمان برای دفاع از حد وحریم میهن اسلامی مایه مباهات نظام بود.
یادم می آید برای خرید به بازار می رفتیم.زندادش مهربان ودوست داشتنی مان که جای مادرمان برای ما زحمت می کشیدند.همیشه می گفت اول باید برای این عزیزان خرید کنیم اگر پولی ماند برای خودمان خرید می کنیم.
ما مثل جوجه ماشینی بودیم.هیچ دلخوشی ومحبت دیگران جای خالی مادر را پر نمی کند. ماهم زیاد پا بند دنیا نبودیم. روزگار زخم عمیقی در تنمان به یادگار گذاشته بود.که هیچ مرحمی نداشت و نخواهد داشت. وتا ابد این درد با ما خواهد بود.شاید روزگار با لطف خداوندی راه دیگری در حق حیات جلو روی ما گذاشته بود.
آن زمان چابهار شهر خیلی کوچکی بود.حتی یک خیابان درست وحسابی نداشت.مادر منازل سازمانی هیئت سه نفره اسکان داشتیم.ودر یک مدرسه تقریبا خوب درس می خواندیم.در دوره دبیرستان یک دبیر ادبیات و یک دبیر شیمی داشتیم.دبیرادبیات احساس مرادر انشا نوشتن ودبیر فیزیک هم توانی مرا در شیمی خیلی خوب حس کرده بودند.در کشاکش تجربی وادبیات مانده بودم.برادرم دوست داشت.تجربی بخوانم.حتی عهد بسته بودهر طور شده کمکم خواهد کرد که دکتر شوم.در حالیکه نمی دانست تقدیر می بایست با من همراه می شد.یکدفعه گرایش عجیبی به ادبیات پیدا کردم.دور از چشم او بعد از سه ماه تغییر رشته دادم.برادرم خیلی ناراحت شد.گویی ضربه سختی بر او بود.چرا که آرزوهای بزرگی داشت.که این آرزو را بالاخره در فرزندان خود دست یافتنی کرد.آنقدر به ادبیات علاقه داشتم.بلافاصله در حین تدریس دبیرمان من تا آخر درس را از حفظ یاد می گرفتم.
بالاخره دیپلم را در سال 69 گرفتم.در تمام تابستانهای گرم چابهار کار میکردم.کارگری راننده غلتک کمک راننده بلدوزر کمک نقشه بردارو....برادرم مخالف کار کردن من بود.اما من دوست داشتم بدین طریق محبت های اورا جبران کنم.تازه برای آینده هم بخته تر می شدم.در سال 70 عازم خدمت سربازی شدم.دوران سربازی هفت ماه ونیم باآموزش شروع شد.همه اش قدم آهسته بشین بر پا، بدو دور میل برچم،سینه خیز و.... دوران سختی بود.مقدماتی در هوای سرد چهلدختر شاهرود وتخصصی و کد صدویازده در شهر شاهرود سمنان تمام کردیم. درحین آموزشی برای امتحان کنکور خیلی مطالعه داشتم.در مرحله اول رتبه خوبی را کسب کردم.برای مرحله دوم مرخصی ندادند.تازه با اعتراضی که کردم .به جای امتحان بازداشتگاه بودم. برای اذیت سفارشی با آب سرد مهمان نوازی کردند.در تقسیم تیپ چهل سراب راانتخاب کردیم. اما در امریه محل خدمت را تیپ 25 تکاوری زده بودند. هر چه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد.به پسوه رسیدیم.شدیم تکاور که اصلا دوره اش را ندیده بودم.از صبح تا شب درگیر کارهای روزمره بودیم.با اعتراض جند نفر وپیگیری بعد ازشش ماه تازه متوجه شده بودند که چی شده است مارا مجددابه تیپ چهل سراب دادند.تا به میانه نزدیک تر شویم.فرم پر کردیم تا به ما حقوق سربازی رابدهند.اما بعد از آموزشی یک ریال هم ندادند. تا آخر خدمت هم یک ریال ندادند.در این بین بیشتر انرزی من صرف حمایت از بعضی سربازان ضعیف بود. که حاصل آن تنبیه وبازداشت، محرومیتهابود.کدمربیگری که شبیه معلمی بود.مرا بر آن داشت تا به معلمی علاقه پیدا کنم.در انتخاب رشته هم دقت نکردم.بالاخره از تربیت معلم شهید مطهری زاهدان در حین خدمت قبول شدم.درست برای انجام کارهای ثبت نام یک هفته داخل اتوبوس بودم.سراب ،میانه، زاهدان وچابهارو...آنقدر خسته شده بودم که دیگر وسط اتوبوس دراز کشیده وخوابم می برد.
در حین خدمت کمتر به مرخصی می آمدم.چون دوست نداشتم به خانواده زحمت بدهم.قانع بودم.یادم می آیدبا یک همخدمتی بروجردی ام در چهلدختر که او هم از خانواده فقیری بود.خیلی گرسنه می شدیم.همه از بوفه وسایل می خریدند.مادر حسرت می ماندیم. یک روز قرار گذاشتیم به آشپزخانه بزنیم.شکممان را سیر کنیم.هر چه گشتیم چیزی پیدا نکردیم حتی یک سیب زمینی ویا پیازبه محل ریختن زبله ها رفتیم.هر چه بود گرگها وسگها خورده بودند.چیزی نمانده بود.فقط ته دیگ سنگ شده خیلی یافتیم.اما خیلی سفت وسیاه بودند.به آب می زدیم تا نرم شوند.آنگاه شکمی از عزادرآوردیم.مابقی را دور از چشم بقیه هم خدمتی ها در یک جایی دور کنار رودخانه قایم کردیم.هر روز بعد از ظهرها سری به آنها می زدیم.وقتی می خوردیم.تمام بدنمان به لرزه می افتاد.گویی با کمپرسور جاده کنی کار می کردیم.یا بعضی مواقع ظرفهای دوستانمان را می شستیم.آنها هم در قبال اینکار ما را مهمان می کردند.البته وضع برادرهایم خوب بود.اجازه نمی دادم بدانند که من به پول احتیاج دارم. این طور گذران عمر دل وجرعت می خواهد. تازه خدا لطف داشت.
سال 71 برادرم از چابهار به کرج نقل مکان کرده بودند.از مهرماه 72 در تربیت معلم شهید مطهری زاهدان شروع به تحصیل نمودم.اولین نشریه را با کمک مربی پرورشی آقای فدایی تهیه وتنظیم کردم.که بیشتر مطالب آن مربوط به مفاخر آذربایجان بود.در آن زمان بخصوص مراکز تربیت معلم تبریز ومیانه وشهرهای دیگر ازما توسط نامه تقدیر وتشکر کردند.در این بین محبت های آقای زیبنده سرپرست مرکز وآقای فریدونفر از یادم نمی رود.بخصوص آقای زیبنده که خیلی از من حمایت می کرد.و بیشتر شخصیت وتلاش من برگرفته ازمحبت های او بود.در این دوسال تنهای تنها بودم بودم.به دیدن فامیلها نمی رفتم.البته برادرانم به دیدن من می آمدند.در تعطیلات میان ترم و بعداز امتحانات همه به مرخصی می رفتند.اما من تنها در تربیت معلم می ماندم.رئیس مرکزآقای کربلایی که یزدی بودند. خیلی لطف داشتند.جیره خشک مرا دستور می دادند.تحویل شود.کمک سرپست بودم.امکانات خیلی خوبی به من داده بودند.در تنهایی های آنروزها دعای کمیل را حفظ کردم.تا برای همیشه در تنهایی هایم مرحم دل تنهاثیم باشد.از آن روزها جرقه حفظ کل قرآن به ذهنم خطور کرد.در حفظ مفاهیم وسوره های قرآن مقام اول را کسب کردمو در رشته قصه نویسی مقام دوم را.تا باجسارت خاصی که پیدا کرده بودم 15 جز قرآن را حفظ کردم.تابر تنهایی ام فائق شوم.درتابستان 73 بجای حرکت به زادگاهم برای کار به بندرعباس رفتم.ودر یک شرکتی مشغول بکار شدم.از قضا بهره کارآیی شرکت ده برابر شد.کار آن ساخت صندلی دسته دار برای مدارس هرمزگان بود.موقع تسویه حساب حقوقم چند برابرحساب شده بود.که هیچوقت این لطف خدا وبنگانش را فراموش نمی کنم.
وقتی به تربیت معلم بعداز کار تابستان برگشتم.سیاه وسوخته شده بودم.آقای زیبنده ترسید.مرا چند روزی از کمک سرپرستی خلع کرد. به گمانم تصور کرده بود من معتاد شده ام.اما بعدا مرا دوباره به سرپرستی برد.وآخرسری هم اعتراف کرد.جریان را برایش تعریف کردم.از آن موقع محبت خودرا به من دو چندان کرد.دوست داشت مرا برای ازدواج ترغیب کند.اما من قصد ازدواج نداشتم.به دروغ مصلحتی متوسل شدم.گفتم نامزد دارم.
دوره تربیت معلم در کنار دلواپسی عدم استخدام تمام شد.شایعه شد بود. شاید کسی را استخدام نکنند.در حین تقسیم با آن که امتیاز خوبی داشتم وخیلی از دوستان تلاش داشتند مرا در زاهدان نگه دارند.ناخود آگاه دنبال سرنوشت وتقدیر درسایه لطف خداوندی بودم.منطقه کنارک را با ایده های درونی خود انتخاب کردم.تا دنبال سرنوشتی بروم که بابت آن همیشه از خدا شاکر باشم.چرا که دوست داشتم سرگذشت برادر دلیرم را بنویسم.در داستان نویسی هم تا حدودی پیشرفت کرده بودم.
نا آگاه آلوده به محبت و مهربانی مردم خوب بلوچستان بخصوص کنارک وجابهار و روستاهای آن شدم.واقعا با معلمی در کنار مردمی قرار گرفتم که همیشه بابت این تقدیرم خدا را هزاران مرتبه شکر می گویم.به تمام آرزوهایم رسیدم.از خداوند هواپیما نخواستم.همین قدر به ارزشها وباورهای انسانی رسیدم برایم کافی بود.اما در مجموعه ای قرار گرفتم.که درد و رنج های فراوانی داشت.هر چه بیشتر وارد می شدم.تشویش ونگرانی بیشتر وجودم را فرا می گرفت.در جاهایی خدمت کردم که کمتر کسی می پذیرفت.اما صبوری وبردباری را گذشت زمان به من یاد داده بود.بخصوص در کنار انسانهای شریف وبا محبت که شوق دوستی و انسانیت و محبت به دیگران را به بهانه رسیدن به او هزینه کنم.
با مدیریت ها مشکل داشتم. واز همان ابتدا تغییر وتحول در آموزش وپرورش را لازم وضروری می دانستم .در این بین تلاشهای زیادی را انجام دادمو خیلی بی مهری ها دیدم.البته با چند برادر بزرگوار آشنا شدم. که خیلی کمکم کردند.یکی آقای رئوفی بود.که در دوره رهنمایی در چابهار دبیرعلوم مابود.وبعدها رئیس اداره شد.وآخر هم در کنار ما باز نشست شد.ودیگری آقای رئیسی مردی شریف وکاردان و مهربان از روستای هیچان روستای معروف وخوشنام که انسانهای بزرگی را به کشور و استان وشهرستان هدیه داده بود.آقای رئیسی تا این روز رئیس اداره آموزش و پرورش نیکشهر هستند.قبلا که در منطقه کنارک رئیس بودند.خیلی به من محبت و نیکی کرده بودند.
در این بین خیلی از عزیزان دوست داشتند مرا داماد کنند.آقای هراتی باتفاق همسرمهربانشان تا مرحله آخر رفته بودند.نظر مرا جویا شدند.ناخودآگاه گفتم نامزد دارم.گویی آب سردی بود.که بر سر و روی بنده خدا ریختند.خیلی ناراحت شد.گفت کاش جلوتر به ما می گفتی.
در این چندسال همه مرا بعنوان محقق می شناختند.اگر در قصرقند می دیدند.که در روستای کرداغقره داغ هستم.تعجب نمی کردند.ریشه وسرگذشت این روستا عجیب است.نامی ترکی که بافامیل من شباهت وسرگذشت غریبی داشت.یادر ترکوهی ویا ترکان دل قبرستان ترکها در سرگان بالاو.... اکثرا فیلمهای مستنند ساخته ام ولی فرصت تدوین را پیدا نکرده ام.طوری بود.که من بیشتر از بومی ها شاید منطقه را می شناختم.

درآموزش وپرورش هم ازهیچ تلاش وکوششی دریغ نکردم.که حاصل آن چند نوشته است.با آنکه بعضی از آنها را ثبت شده دارم .گاها مورد دستبرد واقع شده است .که معروفترین آن درمورد مدارس روستایی است.وبا نام مجتمع های آموزشی در جریا ن است.
تابستان 86 باهزارمکافات دربروکراسی اداری به آذربایجان منتقل شدیم.هم ولایتی هایم لطف داشتند.ابلاغ همسرم را به منطقه مهربان دادند.من هم تیکمه داش.اثاث منزل میانه در خانه پدری همسرم در انتظار مابود.می بایست خلبانی یاد می گرفتم ویک هواپیمای اقساطی می خریدم تا این مشکل را حل کنم.با دوندگی وسرو صدای زیاد وانصراف از انتقالی به این استان وحق کشی ابلاغ همسرم را هم به تیکمه داش دادند.
تیکمه داش با ... 90 کیلومتر فاصله داشت.سهمیه بندی بنزین از مهر همین سال شروع شد.ومشکلات ما را دوچندان کرد.من در روستای زییای حافظ در 45 کیلومتری میانه وهمسرم در روستای الخلج 85 کیلومتری میانه جهت تدریس ابلاغ گرفتیم.روزهای پر مشغله وپر عذابی داشتم.روزانه نزدیک به 300 کیلومتر می بایست رانندگی می کردم.تدریس هم سر جای خود.ساعت 5 صبح بیدار می شدم گاز ماشین را پر می کردم.85 کیلومتر به روستای الخلج و سپس 40 کیلومتر بر می گشتم تا به روستای حافظ می رسیدم.آنگاه بعد از تدریس دوباره به الخلج وبستان آباد جهت تجدید سوخت گازمی رفتم.بعد از این مجددا به روستای حافظ جهت تدریس 2 ساعت باقی مانده بر می گشتم وساعت 4 بعد از ظهر به طرف میانه حرکت می کردیم.روز های سخت وعذاب آوری بود.محیط عوض شده بود.آب وهوا وارتفاع هم حرف خودش را می زد.چندین سال بود.پایین تر از صفر درجه را تجربه نکرده بودم.تیکمه داش هم از ... خیلی سردتر بود.تنها فرزندمان هم شرایط خاص خودشرا داشت.که بعضی وقت ها دلم به حالش می سوخت.
سال دوم با انتقال همسرم به میانه از بار مشکلاتم کم شد.اما بعضی مشکلات سرجای خود بود.در اثر سردی هوا وفشار هواوکمی استراحت قسمت چپ بدنم فلج شد.ولی این عذاب باعث خلل در حضورم در مدرسه نشد. همچنان بدون بهانه ای با آنکه استراحت پزشکی داشتم درمحل کارم حاضر می شدم.
بالاخره با صبوری دوسال گذشت.افسردگی ومریضی بر جانم ریشه دوانده بود.در انتقالی دیگر به منطقه کندوان رسیدم. هنوز با میانه فاصله داشتم.در روز اول حضورم در این منطقه تحویلم نگرفتند. محبت آقای متین فر یکی از همکاران جدید در این منطقه هیچوقت تا آخرین لحظه حیات از یادم نخواهد رفت.رفته رفته با گذشت زمان بچه های منطقه خیلی به من محبت می کردند.محبت های آقای ...معاون اداره مرا به خود آورد تا بر توانایی ها ی خود ایمان بیاورم.انصافا بابت این مهربانی ها من هم جبران کردم.
الان مریضی بد جوری مرا آزار می دهد. احساس می کنم چیزی را در بلوچستان جا گذاشته ام.به امید نویسندگی به وطن برگشتم.می ترسم این آرزو رابه گورببرم.چرا که یواش یواش در حال تنظیم نوشته هایم هستم.حال که حاصل زندگی را درو می کنم.نجوایی مرا می خواند.و....
دعایم کنید.تا لااقل بتوانم از نیروی قدرت درونی انسانها که می تواند راه رسیدن به اورا هموار سازد.استفاده کنم واز انسانهایی صحبت کنم که می توانند خصلت های زیبای خدواندی را تفسیر درستی بدهند . اگر عمری ماند در آینده بیشتر خواهم نوشت .واگر زنده ماندم با من بیشتر دوست خواهیدشد.این نوشته هم خلاصه مختصری از سر گذشتم بود تا بدینوسیله ارادت خود را به زادگاهم آچاچی و شهر میانه و فرهنگیان عزیز و مردم خوب سیستان و بلوچستان بخصوص مردم خوب و مهربان کنارک وروستا های آن بجا آورده باشم.

قصه های زندگی در روستای هفت چشمه کندوان میانه قسمت اول

درج شده در تاریخ ۹۵/۰۵/۲۷ ساعت 23:51 بازدید کل: 643 بازدید امروز: 639
 

مسابقه فرمانده

توسط دوست خوب و مهربانم آقای اسماعیل مختاری از این برنامه مطلع شدم.و اقدام به ثبت نام کردم.هفته پیش زنگ زدند.تا روز دوشنبه 30/6/94 در این برنامه حضور پیدا کنم.اما بدلیل همراهی دوستان در مسیر رکابزنی خوزستان از این برنامه ظاهرا محروم شدم.

 فردا خبر آبادان را دنبال کنید

پوشش خبری خوزستان در طول سفر گروهی انسانهای سبز به خوزستان قابل تحسین بود.اما همکاری ادارات و سازمانها و ارکانها در خور و شایسته نبود.تنها هلال احمر و صدا و سیما بود.که فراتر از وظیفه شان عمل کردند.در فرصت مناسب گزارشها و مطالب پس از جمع بندی آماده خواهد شد.

با این حال خبر شهر آبادان را روز شنبه از ساعت 5 به بعدرا از دست ندهید

باز دور از دسترس خواهم بود.
ساعاتی پیش از رکابزنی خوزستان با دوستان خوبم آقای سید مسعود طباطبایی و آقای محمد پاسخی و آقای محمد معصوم آبادی به میانه رسیده ام.فردا صبح زود به مدرسه خواهم رفت.تا دو هفته در مدرسه هفت چشمه خواهم بود.بنابر این تا ان روز در دسترس نخواهم بود.اما در اولین فرصت مطالب جدیدرا آماده خواهم کرد.
تلفن تماس:09148940828
04152392139
عکس:شهریورماه 94 آبادان،اهدا خون بعداز اتمام رکابزنی خوزستان

 

برنامه همایش بزرگ وسراسری سایکل توریستهای (دوچرخه سواران)ایران در روستای هفت چشمه

چند سال است.تجربه برگزاری چند همایش را بر اساس نبوغ و تلاش و کوشش خود ،بیشتر با تکیه به منابع اندک مالی خود را دارم.در برنامه جدید اقدام به همایش بزرگ و سراسری سایکل توریستهای (دوچرخه سواران)ایران در روستای هفت چشمه خواهم کرد.هر چند هزینه و دردسرها و مشکلات اینکار شاید باز مرا برنجاند.اما با کمک دوستان اینکار را در آذرماه 94 انجام خواهیم داد.

دوست داشتم.کوهنوردان ایران را هم به این همایش دعوت کنم.اما موضوع همایش و منابع مالی و امکانات موجود مارا شرمنده دوستان کرد.انشاء الله در برنامه ویژه و همایش ساخت بزرگترین تونل برفی و رویای در بهمن ماه 94 در خدمت این دوستان هم در هفت چشمه خواهیم بود.

 

 

 

مدت همایش:

4 روزه خواهد بود

اهداف این همایش:

-آشنایی سایکل توریستهای ایران با همدیگر

- شرکت در برنامه های خیر خواهانه

-آموزش برنامه های ویژه جهت سفر با دوچرخه

- استفاده از تجربیات رکابزنی سایکل توریستهای با تجربه

هزینه:

بابت حضور در این همایش از هیچ کسی مبلغی دریافت نخواهد شد.

محل اسکان:

روستای هفت چشمه

- مسجد روستا

- منازل بعضی ازدوستان هفت چشمه ایهای ساکن تهران در روستای هفت چشمه

- اهالی داوطلب روستا

- مساجد روستای طوین همجوار روستای هفت چشمه(در صورت کمبود جا)

محل برگزاری کلاسها:

- مسجد روستای هفت چشمه

- طبخ غذا با هماهنگی در این مسجد انجام خواهد گرفت.این مسجد از امکانات لازم برای اینکار بر خوردار هست.

دلایل انتخاب این ماه و فصل:

بیشتر دوستان در این فصل و ماه در استراحت به سر می برند.و وقت لازم برای حضور در برنامه هارا خواهند داشت.از طرفی بدلیل سردی هوا و فشار ارتفاع این روستا،می تواند زندگی در شرایط سخت را برای دوچرخه سواران ملموس تر کند.تا مستقیما با چنین چالشی برای سفرهای سخت در آینده آماده باشند.همچنین مناظر زیبا و بکر و طبیعی خلقت خداوندی در روستای هفت چشمه را از نزدیک می توانند،در این فصل و ماه مشاهده کنند.وجود فضای خاص و ساده و صمیمی هم می تواند،خاطرات این روزها را برای همیشه ماندگار سازد.

 

برنامه همایش به ترتیب روزهای در نظر گرفته شده

چهارشنبه: 94/9/25(ساعت حرکت از میانه به طرف هفت چشمه)

1- دوستان شهرستانی که تمایل به حضور در این همایش دارند.جهت حضور طوری هماهنگی کنند..تا راس ساعت 8 صبح از طرف تربیت بدنی میانه به طرف هفته چشمه حرکت کنند.

2- تجهیزات همراه و کامل دوچرخه را همراه داشته باشند.در صورت تمایل به رکابزنی در مسیر اعلامی می توانند.دوچرخه هم همراه خود داشته باشند.برای حمل دوچرخه از شهرستانها به میانه قبلا برنامه ریزی داشته باشند.حداقل برای ارسال با قطار دو روز جلوتر اقدام نمایند.

3- دو دستگاه مینی بوس و نیسان برای تردد مهمانان از میانه تا روستای تجرق و هفت چشمه ،آماده خواهد بود.در صورت آمار بیشتر مهمانان ،بر تعداد وسایل نقلیه جهت ترد اضافه خواهد شد.

4- رکابزنی نمادین از روستای تجرق کندوان تا روستای طوین به طول 15 کیلومتر با جاده خاکی و نیمه برفی،پیش بینی شده است.تا دوستانی که تمایل به حضور با دوچرخه دراین  همایش را خواهند داشت.خاطره خوشی را از این رکاب زدن صید خواهند کرد.

پنج شنبه:94/9/26 روستای هفت چشمه

1- ساعت 10 صبح بازدید از آبشار زیبا و یخ زده روستای هفت چشمه کندوان میانه

2- ساعت 4 بعداز ظهر هم اندیشی و تبادل نظر و استفاده از تجربیات مهمانان سایکل توریست در مسجد روستای هفت چشمه

- آموزش جی پی اس برای دوچرخه سواری

- انتخاب دوچرخه مناسب و خورجین برای سفر

- انتخاب مسیرهای داخلی و خارجی برای رکابزنی

- آموزش عملی تعمییرات ضروری دوچرخه

جمعه 94/9/28 روستای هفت چشمه

-پاکسازی مسیر و روستا وحرکت ساعت 8 صبح به منطقه زیبا و طبیعی و بکر و دست نخورده اولامای روستا

- ساعت 4 بعداز ظهر اختتامیه و خرید سوغات محلی 

شنبه 94/9/28 روستای هفت چشمه

- بدرقه مهمانان با سرویس ها و مینی بوسهای پیش بینی شده جهت تردد از روستای هفت چشمه به میانه

توصیه ها:

این توصیه ها را جدی بگیرید

1- آوردن تجهیزات همراه دوچرخه چادر و کیسه خواب و... لازم و ضروری است.اما آوردن دوچرخه و شرکت در رکابزنی از روستای تجرق تا طوین اختیاری است

2- قبل از حضور نسبت به تهیه بلیط قطار و یا اتوبوس بصورت رفت و برگشت،برنامه مناسب داشته باشید.دوستانی که با ماشین شخصی خود تردد خواهند کرد.حتما زنجیر چرخ همراه داشته باشند.دوستان در این مورد در حین اجرای همایش راهنمایی خواهند کرد.

3- لباس گرم زمستانی همراه داشته باشید

4- برای حضور در همایش هزینه ای دریافت نخواهد شد.اما توصیه می شود.در صورت امکان جیره غذایی آماده همراه داشته باشید.نهایت تلاش ما با بضاعت اندک ،پذیرایی شرافتمندانه از هزینه شخصی  خواهد بود.

5- قبلا از هر گونه کوتاهی و کمبود در اجرای همایش ،عذرخواهی می شود.تلاش خواهیم کرد.این برنامه به بهترین نحو بر گزار شود.

6- دربرگزاری همایش ]ازهمکاری ادارات و سازمانها و اشخاص  به گرمی استقبال می کنیم

7-جهت حضور در همایش از همین حالا اقدام نمایید.مشخصات فردی و تمایل به رکابزنی و نوع وسیله سفر به میانه را به این شماره پیام بدهید.با ارائه این اطلاعات مارا در برگزاری بهتر این همایش یاری خواهید کرد. 09148940828

8- حضور بانوان با رعایت حجاب اسلامی منعی نخواهد داشت.

9- حضور علاقمندان به دوچرخه سواری در این همایش منعی نخواهد داشت.

10- برای شرکت در همایش و دعوت ،به همین اطلاعیه بسنده خواهد شد.و به کسی دعوتنامه ای ارسال نخواهد شد.

 توجه:دوستان و ادارات و شرکتها و سازمانها و... در ضورت تمایل می توانند.بار مالی این همایش را، طبق عرف موجود با اهداف تعیین شده و در چارچوب قوانین تعریف شده بر عهده بگیرند. 

 مختصری از هفت چشمه

روستای هفت چشمه یکی از روستاهای بخش کندوان میانه می باشد.این روستا در منطقه کوهستانی با ارتفاع تقریبی 3500 متر از سطح دریا قرار دارد.اهالی این روستا بیشتر به دامپروری مشغول هستند.در کنارش چند سالی است.که باغداری را هم تجربه می کنند.زمستانهای سرد و تابستانهای معتدل با منظره ی بدیع خلقت خداوندی خودنمایی می کند.

این روستا از شهر میانه نزدیک 90 کیلومتر فاصله دارد و در 35 کیلومتری شهر گیوی استان اردبیل قرار دارد.نزدیک ترین فاصله به شهر اردبیل از طرف نیر70 کیلومتر می باشد.منظره زیبای سبلان با نگاه روزانه مردم روستا در یک خط راست کمتر از 50 کیلومتر فاصله دارد.و قابل مشاهده هست.

تعداد خانوار روستا در فصول سال در تغییر است.میانگین نماد تعدا خانواردر فصل سرد سال بیشتر از 30 خانوار نمی باشد.

از توصیه ها و راهنمایی های دوستان در برگزاری هر چه بهتر این همایش استقبال می کنیم.

تلفن تماس: 09148940828

04152392139

 

رکابزنی گروهی (انسانهای سبز)استان خوزستان شهریورماه 94

قسمت اول
کاشت درخت در شهرهای خوزستان
آزاد سازی کبوترهای آزادی در شلمچه
اهداء خون در آبادان
گردشگری و بازدید از مناطق زیارتی و تاریخی خوزستان
با دوربین سید مسعود طباطبایی پدر معنوی سایکل توریستهای ایران

 

 

قسمت دوم
کاشت درخت در شهرهای خوزستان
آزاد سازی کبوترهای آزادی در شلمچه
اهداء خون در آبادان
گردشگری و بازدید از مناطق زیارتی و تاریخی خوزستان
با دوربین سید مسعود طباطبایی پدر معنوی سایکل توریستهای ایران

 

 

بازداشت ۹ معلم ایرانی در امارات |ماجرای دستگیری 10 و 9 معلم ....

به بهانه این اتفاق ناگوار در امارات متحده عربی

دو سال پیش در چنین روزی در زندان ابوظبی درچهارم شهریورماه 92 بعداز 7 روز رکابزنی با دوچرخه  از شارجه به طرف  ابوظبی بعداز خروج از سفارت ایران در شهر ابوظبی بعنوان سایکل توریست و معلم ایرانی  بازداشت شدم.78 روز زیر شکنجه بودم.نه دادگاهی دیدم.و نه مساعدت و یا ملاقاتی در این مدت با سفارت ایران در ابوظبی داشتم.از دنیای خارج و خانواده بی اطلاع بودم و هیچ مکاتبه و یا تلفنی در تماس نبودم.خانواده ام از ایران فقط پیگیر موضوع مفقود شدنم بودند.در حالیکه سفارت ایران از جریان بازداشتم از روز سوم خبر داشت.چرا که قرار بود.روز سوم در باشگاه ایرانیان در دبی باشم.اما در این مدت در مخوف ترین زندانهای جهان زیر شکنجه های غیر انسانی آخرین نفس هایم را می کشیدم.بعداز 78 روز بدون اطلاع سفارت ایران و حتی مشخص شدن جرمم و یا معرفی به دادگاه هشتم محرم 21 آبانماه به ایران از طریق پرواز هواپیمایی یواشکی و بی سر و صدا عودت داده شدم.پیگیری سفارت ایران در ابوظبی و وزارت امورخارجه قبل از زندانی و بعد از آزادی مایه تاسف بود.همراهی وزارت آموزش و پرورش در این کوتاهی هم برایم بعنوان یک معلم و ایرانی مایه تاسف بود.

با این شرایط با آنکه هیچ سازمان و اداره و نهادی و گروهی با من ابراز همدردی نکردند.اما در این حادثه شوم امارات برای این همکاران عزیز ابراز همدردی می کنم.امیدوارم.هر چند زودتر مشکلشان حل شود و به جای دیگر نکشد.دراین بین این درد نامه را آماده کردم.

دوستان و همکاران فرهنگی محبوس در شهر العین امارات

زیاد نگران نباشید.دوستان مهربانتان شمارا تنها نخواهند گذاشت.آن آقای خوش خنده و آن آقای کلید گم کرده و آن وزیز صوفی ،در قبال پیگیری فامیلها و آشنایان مسول و بلند پایه تان ،نخواهند گذاشت زیاد اذیت شوید.اما به در و دیوار زندانها خوب نگاه کنید.همینجاها خیلی از هموطنان در خاموشی سفارت ایران و وزارت امورجه خیلی ضجه و فریاد و ناله کرده اند.یکی از این ناله کنندگان من بوده ام.هزاران بار مرگ را دیدم و هزاران بار فریادهای ملتمسانه هم وطنان را در زیر شکنجه شنیدم.به گوششان برسانید.مردانه صفت باشند.اگر بروکراسی های اداری آنهارا در شنیدن فریادهای یک ایرانی در خارج از ایران  به بن بست می کشاند.لااقل در کشورشان مرد باشند و از حق دفاع کنند.و با خنده های کذایی خصلت مردانگی تاریخ ایران را زیر لوای مگر و حیله در کوتاهی روپوش ندهند.

من به ایران با آن تالمات جسمی بر گشتم.باز به یک روستای دور افتاده تبعیدم کردند.تا نفس آخر را بکشم.اما مشیتی که خداوند بخواهد،کسی را یارای تغییر نخواهد بود.نزدیک به 15 میلیون تومان خسارت دادم.به جرمی که نکرده بودم.تا باور کنم.چنین چیزی در دنیای امروز و ایران ما امکان دارد.گناه کرد در بلخ آهنگری ....

از آن جریان دو سال می گذرد.با گشتن زمان سعی دارند.فراموش شود.اما گذشت زمان ،جریان مرا سر زنده تر خواهد کرد.تا گناه یک دولت و یک فرد ی مثل احمدی نژاد را من پس بدهم.تا آن مرد کلید گم کرده و آن مرد خوش خنده و آن مرد صوفی به ریش امثالی چون ما بخندند.

اگر بعداز آزادی ،با آن نفوذ خود و دوستانتان که شمارا مفتخر به معلمی در خارج از ایران کرده ،دست دادید و باهم در مجلسی شیرینی خوردید و فرصتی برای تشویق دیگر فراهم کردید و قهرمان شدید.یادی از مظلومان گنج تاریخ کوتاهی ها بکنید.

اولین روز مدرسه قنبر هفت چشمه مهرماه 94

 

 

 

آلام یک سفر

امسال بدلیل تکمیل سرویس مدارس منطقه،روزهای سختی را برای رسیدن به روستای هفت چشمه و مدرسه قنبر خواهم داشت.برای بردن کتب قرآن و کتابهای آموزشی و اهدایی یک سفر رویایی داشتم.این رویایی بودن سفر عذاب تردد را برایم کمتر کرد.

 

به همت خانواده خیر آقای عبادی و خانم پناهی دارالقرآن مدرسه تکمیل و در محرم 94 توسط اهالی روستا و شورای محترم روستا با حضور روحانی مهمان افتتاح گردید.قرار است.آموزش قرآن به روش سنتی توسط مدرس و بزرگ مرد روستا آقای افضل روحی در مدرسه دنبال شود.

 

یک مهمان بهداشتی از طوین

امسال با شروع سال تحصیلی جدید.مسئول بهداشت طوین و روستاهای هم جوار مهمان مدرسه ما بود.با دیدن تغییرات نسبت به سال گذشته در تعجب بود.باورش نمی شد.مدرسه قنبر اینقدر تغییر کرده باشد.جعبه کمکهای اولیه مدرسه را تکمیل کرد.تا او هم در جمع خیرین مدرسه نقش داشته باشد.

نقدا از این بزرگوار بابت مهربانیهایش سپاسگزاریم.

 

حل یک مسئله ریاضی با روش عینی

تعداد ضربان قلب در یک دقیقه و یکساعت و یک روز و یک سال

سلام به سبلان در پاییز 94 از هفت چشمه

 

 

اولین لباس فرم یکدست بچه های دبستان قنبر هفته چشمه

این لباس فرمهارا خانم فرشته احمدیان فر از کوهنوردان تهرانی زجمت کشیده اند.این بزرگواردر فدراسیون کوهنوردی ایران هم تلاش دارند.مهربانی و حس انساندوستی این هم وطن را ارج می نهیم و به نیابت از دانش آموزان و اهالی روستا تشکر و قدر دانی ویژه داریم.

این لباسها توسط آقا بابک روز پنجشنبه بدستم رسید.از خوشحالی مثل این می ماند.که منهم گویا تجدید خاطره دوران کودکی را دارم زنده می کنم.

 

یک شب در جمع مهربانانه در دبستان قنبر هفت چشمه

قرار بود.برای انتخاب اعضا انجمن اولیاء جلسه ای داشته باشیم.از آنجا که در روستا سکونت دارم.قرار شد،بعداز فراغت والدین و بزرگان روستا از کار گله داری به همراه جوانان یارای مدرسه  روستا به این بهانه کنار هم باشیم.مثل سال گذشته دانش آموزان هم با والدین همراه بودند.تا این خاطرات در ذهنشان باقی بماند

 

 

اولین برف هفت چشمه در اوایل آبانماه 94

یک روز رفتگری

با بچه های داوطلب مدرسه قرار شد.ورودی روستارا پاکسازی کنیم.روز پنجشنبه بود.در کناز مزار مومنین روستای هفت چشمه بودیم.با همراهمی بچه ها بر مزار اموات فاتحه فرستادیم.روحشان شاد

 

اولین مهمانی در منزل عمو رفیع صفرزاده در هفت چشمه

یک شب سردی در هفت چشمه که اولین برفش در اوایل آبانماه رو زمین نشسته بود.تا اولین روزهای سرد سال را تجربه کنیم.باز مهمان سفره خان مهربانی عمو رفیع و خانواده اش بودیم.سال گذشته عمو رفیع و خانواده خیلی زحمت مارا کشیده بودند.

 

تجمیع و محافظت و استفاده لوح های موجود برای تدریس

این لوح هارا در انبار مدرسه در وضعیت نا مطلوبی یافتم.تا با باز سازی و تجمیع و استفاده آن،دوباره یک خاطره دیگر را رقم بزنم.بیشتر این کار ها را در شب انجام می دهم.چون زمان زیادی دارم.

برای اینکار چند بسته چسب پهن خریدم.مغازه دار تعجب می کرد.

 

لباس شستن در دنیای خلوت سکونت در هفت چشمه

همچنان در حال بازسازی مدرسه هستیم.هرچندآموزش در ساعات غیر آموزشی با مسولیت همراه هست.اما با اجازه والدین هم در صبح و هم در بعدازظهر بچه ها در مدرسه حضور دارند.زمانم در روستا پر هست.گاهی هم بعضی شبها با بچه ها کار می کنیم.سال گذشته با ورودم،بچه ها خیلی خیلی ضعیف بودند.در زمانهایی که فرصت می کنم.در خلوت شبهای هفت چشمه ،تجربه های دوچرخه سواری را با لباس شستن تمرین می کنم.

سالگرد ورودم به هفت چشمه

سال گذشته هفتم آبانماه 93 داوطلبانه به روستای هفت چشمه ابلاغ گرفتم.تا  به خیال خود،برای حرکتهای بعدی ام با دوچرخه ،تجدید قوا کنم.اما....

سه روز از ورودم نگذشته بود.که در مسجد روستا در ماه محرم اقدام به عکسبرداری از مجالس اهالی روستا کردم.در بین اهالی ،عمو حق وردی حسن زاده هم بودند.فردای آن روز دار فانی را وداع نمودند.تا عکسی از او به یادگار بماند.امسال ماه محرم سالگرد فوت این مرحوم بود.روحش شاد

 

اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر


1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (1)